که تا در گوش یار دیگری خوانی نوای شور و مستی را؟
به چشم دیگری ریزی بهار عاشقی ها را؟
مخوان دیگر
مخوان از هستی و مستی
که من با تو چه شیرین شهرزادی بودم ار دست نوازش را
به سویم راست می کردی .
اگر بودی گلزار شقایق را
به پایت جمع می کردم
تمام عرش و هستی را
به نامت ثبت می کردم .
برو تا در میان گریه هایت خنده هایم راببینی و
بدانی تا ابد مدهوش مدهوشم
ز خاطر ها فراموشم .
اگر رنگ رخی دارم
ز الطاف خدا دارم
وگر حال و سری دارم
ازان دیگران دارم .
برو آنجا که بوی و رنگ گلهایش
تمام رنگ های عشق را بر می کند وز آن
زمستانی سیاه و سرد را بر جای بگذارد .
برو آنجا که شبهایش تمام کولیان دیوانه می مانند و
با آوای گرگ و زوزه ی روباه
شب را تا سحرگاهان
به پای یار شیرینت بخوانی سالگرد عشق دیرین را .
برو با من مگو
با من مخوان افسانه ی مستی
که من چون قطره از خاطر فراموشم
و از سوهان عشق تو گریزانم .
مخوان با من که من سر تا سر سوگند را کافور می پاشم
و از رگ های خود شمشیر می سازم .
برو تا در میان سیل و طوفان ها
میان باد و بوران ها
به یاد آریدو چشمان سیاهم را
که چون روزت همه بارانی و خاموش و بی جان بود
و تو هرگز نفهمیدی که او حیران و هجران بود .
برو من هم نمی خوانم
دگر بر بستر حتی خدای خاک هم
رؤیای مستی را .
برو تا شهرزادی باشم از صد سنگ بی جان تر
و از شمشیر بران تر
و از مذاب ویران تر .
برو
شاید تمام هستی ام را می بری
این بار ویران تر برو
تا ننگ عشق و عاشقی را من ز خاطر محو سازم
آشیان را قصر سازم
صد فلک را جمع سازم با دو صد طوفان
که تا در چشم شهر آشوب تو سیلاب سازم ...
۲ ) ...
یک بلوز زرد می خرم
و آن را به تمام باورم هدیه می دهم
و یک کلاه بنفش تیره رنگ
برای موهای همیشه ژولیده ی سیاهت
تا زشتی ات را بیشتر جلوه بدهد .
یک زرد می خرم
تا با تمام حماقت هایت بجنگم
و تو یک ابهام می اوری
به اندازه ی تمام بنفش های پیکرت .
نمی دانم چرا ما مکمل هم ایم ...